گپ نوشت

پی نوشت  
بسم الله الرحمن الرحیم
به علت دلایل غیر قابل ذکر از گذاشتن متن اصلی معذوریم.
این پست فقط پی نوشت دارد.
پی نوشت: دلم میخواد وقتی میرم بیرون یه قاشق با خودم ببرم چشای بعضی هارو از کاسه درآرم...
بعدا نوشت:شب رغبت هاست چه رغبتی بهتر از خواست ظهور یوسف گمگشته ی مان...
اللهم عجل لولیک الفرج

پی نوشت 
باران  
گفتی ازباران بسازم دفتری خواهم نوشتاینکه من راتاکجاهامی بری خواهم نوشتچشمهای توخدای حرفهای تازه اندکفرراباواژه های دلبری خواهم نوشت کنج لبهایت بهشتی گم شده رسوای منوقتی لبخندتورامثل پری خواهم نوشتبوسه بامن بوسه است ایینه باتصویرتوعشق دارددرمیانش داوری خواهم نوشتاینکه من مردابم اری خط به خط کهنگیتوبرایم دفترنیلوفری خواهم نوشتدرمیان دستهای کوچم جای تو نیستمن تمامت رابرای دیگری خواهم نوشتموج زیبای نگاهت ناگهان تردیدشدباتودارم حرفه

باران 
۱۴۱.تفاوتها  
یکی از بدترین دیالوگ هایی که کسی می تونست بهم بگه رو شنیدم
میگفت: تو یه بزرگسالی من مثل یه بچه هستم که تو ازم مراقبت میکنی
اصلا غمگین تر از این جمله وجود نداره
به تفاوت ها فکر می کنم
من زمان بحران به یه خونه و یه خانواده فکر میکنم که باید مراقبش باشم و ازش حمایت کنم
اون زمان سختی و بحران
به این فکر می کن که چقدر بدشانس که باید سختی تحمل کن
و چقدر طفلکی هست و مورد ظلم دنیا قرار گرفته
چند درجه تفاوت؟ نمی دونم

پی نوشت: اینو می نویسم برای خود آیندم ک

۱۴۱.تفاوتها 
9*سوک سوک  
حس ناب پاییزی وقتی که هندزفری توی گوش موزیک پلی شده و قدم زدن تو هوای خنک  صبحو رستاک که میخواند دنیای ما اندازه هم نیست...بی ربط نوشت:نیازمند یک نفس عمیق :) بعد از مشغله ای زیاد و جذاب این مدت ^_^بی ربط نوشت:در استانه ترم 5 دانشگاه و اینکه چیری یاد گرفتم یانه؟

9*سوک سوک 
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد(بهروز رضوی)  
اونی که میخواستی تو غبارا گم شدمرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشترو کنده‌ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفتیه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اون رو از خودش روندمرغ هوا گم شد و اون رو گریوند
باد اومد و تو جنگلها قدم زداسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آوردچه سرنوشتی که براش رقم زد…
 
 بهروز رضویاشعار شاعران معاصر

اونی که میخواستی تو غبارا گم شد(بهروز رضوی) 
و خوشا صیدی که صیادش تو باشی!  
من در خط به خط دفتر چشمان تو یک دنیا مکر و حیله‌ی عاشقانه می‌بینم!
گویا که مردمک چشمانت دانه، پلک و مژ‌ه‌هایت دام و چشمان من بی‌تاب هم صید...
.
پی‌نوشت: تا میای که خودت رو قانع کنی که سمتش نری، آروم آروم از کنارت رد میشه و میگه که من هنوز هستم! اگه میتونی منو بگیر!!!
پی‌نوشت: به قابلیت تشخیص فقط با احساس حضور رسیدم!

و خوشا صیدی که صیادش تو باشی! 
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم  
چه لذت بخش است احساس گرمای آغوش خدا ...
درست لحظه ای که همه دانسته هایت، دوس داشتنی هایت، اصلا همه داشته هایت را کناری می گذاری و از عمق جان، ندای "الهی و ربی من لی غیرک" سر می دهی ...

تبریک نوشت: عید دیروز و امروزتون خیلی خیلی مبارک
دعا نوشت: آغوش گرم خدا نصیب هممون

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم 
عاشقانه‌های ترم اولی!  
 
خمپاره‌وار، سربه‌هوایی و سربه‌زیر
تو مانده‌ای و کالج و این راهِ بدمسیر
 
ماهی من و توییم و تُنگ صنعتی شریف
ما در حصار تُنگ و او هم وی آسیب‌ناپذیر
 
مردابِ «آز 1» همه را غرق می‌کند
ای یار همتی کن و دست مرا بگیر
 
تو آن «سه‌نقطه‌»ای و من این «جایِ خالی»ام
برید مصرع قبل را قیچیِ سردبیر!
 
«اخلاق» می‌رسد به من، اما چقدر زود
ای یار می‌رسم به تو، اما چقدر دیر
 
چشم انتظار حادثه‌ای ناگهان مباش
با جزوه‌ات بیا و جان مرا بگیر!
 
 
پی‌نوشت 1: غلط‌

عاشقانه‌های ترم اولی! 
آدرس جدید  
بعد از این به ندرت اینجا مینویسم شاید هم حالا حالاها ننویسم و بیشتر در وبلاگی جدید خواهم نوشت...
با آدرس جدید دنبالتون میکنم تا اگر خواستید دسترسی داشته باشید بهم...
ممکنه یه مقدار طول بکشه تا همه رو دنبال کنم
التماس دعا
بعدا نوشت:تا دو سه روز آینده اگر کسی تمایل داشت آدرسم رو داشته باشه و من دنبالش نکرده بودم همینجا اعلام کنه تا ترتیب اثر بدم...

آدرس جدید 
قبل از خروج از صحنه، چه حرف‌هایی زدی، رفیق!  
بِسی: «نمی‌دونم فایدهٔ این‌همه معلومات و هوش و سواد وقتی که شاد و خوشبختت نکنه، چیه؟»
فرَنی و زویی، جروم دیوید سلینجر
پی‌نوشت اول: گاه‌گاهی دلم برای سلینجر، برای خانوادهٔ گلس و برای کالفیلدها تنگ می‌شود. آن‌وقت یک‌ خروار کتاب نخوانده را می‌گذارم کنار و شروع می‌کنم به خواندن دوبارهٔ کتاب‌های این نویسندهٔ آمریکایی. یکی از دوست‌داشتنی‌ترین کتاب‌هایش برای من فرنی و زویی است. 
پی‌نوشت دوم: یک‌بار هم استاد عین‌جان به من گفته بود آثار

قبل از خروج از صحنه، چه حرف‌هایی زدی، رفیق! 
تابلو  
بهترین خیاط
در کوچه‌ای چهار خیاط مغازه داشتند. همیشه با هم بحث می‌کردند. یک روز، اولین خیاط یک تابلو بالای مغازه‌اش نصب کرد. روی تابلو نوشته شده بود: «بهترین خیاط شهر»
دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازه‌اش نوشت: «بهترین خیاط کشور»سومین خیاط نوشت: «بهترین خیاط دنیا»
چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد روی یک برگه کوچک با یک خط کوچک نوشت: «بهترین خیاط این کوچه»

تابلو 
۴۲۴. چقدر همه چی خوبه  
دلسا تو گهوارش خوابیده
غذا روی گاز داره قل میخوره
من وایسادم پشت پنجره بزرگ تراسمون و دارم دونه های برف نگاه میکنم
حیف که نمیتونم قهوه بخورم
پی نوشت: فقط ۱ ماه و چند روز از مرخصی ام مونده و دارم نهایت استفاده رو میکن
پی نوشت ۲: قهوه که میخورم به طرز عجیبی دلسا بد خواب میشه چون شیر خودمو میخوره. شایدم من توهم میزنم ولی دیگه به امتحان کردنش نمی ارزه.

۴۲۴. چقدر همه چی خوبه 
حالا شانس آورد «میذارم»شو با ذال نوشت!  
طرف هی می‌خواد حرف باز کنه و درواقع مخی بزنه. منم که کلاً منتظرم یکی بیاد جلو گازش بگیرم. چند دقیقهٔ پیش نوشت: «چه طوری»، گفتم: «چرا علامت‌سؤال نمی‌ذاری؟»، حالا صورت درست «چطور» بخوره تو سرش. جواب داد: «عادت ندارم ولی به احترامه تو از این به بعد میذارم». منم یه #هکسره تقدیمش کردم و نوشتم: «بلاکت که کردم می‌فهمی.» بعد هی می‌گن چرا اعصاب نداری، چرا ناراحتی، چرا گریه می‌کنی. بیا! همین الان یه سؤال پرسید که با «چرا» شروع می‌شه و تهش علامت‌سؤال

حالا شانس آورد «میذارم»شو با ذال نوشت! 
حالا شانس آورد «میذارم»شو با ذال نوشت!  
طرف هی می‌خواد حرف باز کنه و درواقع مخی بزنه. منم که کلاً منتظرم یکی بیاد جلو گازش بگیرم. چند دقیقهٔ پیش نوشت: «چه طوری»، گفتم: «چرا علامت‌سؤال نمی‌ذاری؟»، حالا صورت درست «چطور» بخوره تو سرش. جواب داد: «عادت ندارم ولی به احترامه تو از این به بعد میذارم». منم یه #هکسره تقدیمش کردم و نوشتم: «بلاکت که کردم می‌فهمی.» بعد هی می‌گن چرا اعصاب نداری، چرا ناراحتی، چرا گریه می‌کنی. بیا! همین الان یه سؤال پرسید که با «چرا» شروع می‌شه و تهش علامت‌سؤال

حالا شانس آورد «میذارم»شو با ذال نوشت! 
آرامشِ بعد از خفگی  
یه جای نوشت : بچه ها انقدر حرف برای گفتن دارم . ولی نمیتونم بگم . سخته برام صحبت کنم و این نتونستن داره خفم میکنه ...
گذشت گذشت دیروز نوشت که الان خیلی آرومم .

دنیا همینه یه وقتی های جوری خفت میکنه که نمیتونی حرفم بزنی  ، به در و دیوار میپری تا آزاد کنی خودتوو . یه چند وقت که بگذره آروم میشی ولی تموم شدن نداره ای خفتگی ها  .
قانون دنیا اینه که هیچ چی تو این دنیا بند نمیمونه ، همه چی عین عقربه ساعت میمونه وقتی بگذره دیگه گذشته .
مثلا همین حالا گذشت ...

آرامشِ بعد از خفگی 
در باب تربیت فرزند  
همکاری داشتم که دهه  هشتم زندگی خود را سپری می کرد... 
یک روز در دفتر کارمان در لابلای حرف هایش حرف های شیرینی را بازگو کرد و دلم نیامد  از آن حرف ها نوشته ای را انجا نگذارم.
میگفت :
 کودکان را مستقیم نصیحت نکنید. معمولا ما آدم ها از نصیحت مستقیم خوشمان نمی آید.
  می گفت "با رفتار خود فرزندانم را نصیحت می کنم"
و اگر میخواهی به آنها بفهمانی که کتاب بخوانند ، خودت کتاب بخوان 
خودن سیگار نکش تا آنها سیگار نکشند
خودت مشروب ننوش تا او ننوشد.
خودت زیبا س

در باب تربیت فرزند 
یکم اسفند  
چقدر زود همه چی تموم میشه ، و چقدر زود به پایان سال میرسیم و کم کم بوی بهار داره میاد ، بوی انتظار داره میاد بوی جدای از سالی پر از خاطره بوی وصال جدید  با سال جدید داره میاد ، حس قشنگی هستش وقتی توی فشار فکری رو مالی غرقی و داری به این جور چیزها فکر میکنی .
پی نوشت اول » دیونه که باشی فرق نمیکنی وسط جهنمم که باشی کار خودت رو میکنی  :)
پی نوشت دوم » نظروتون با یه چالش برای سال جدید چیه ؟

یکم اسفند 
پُست شماره ۴۰  
پُست شماره ۴۰"روزِ ‌برفی"قسمتی از یک ترانه :یادته؟ یه روزِ ‌برفی، تویِ سرمایِ زمستون،شونه به شونه می‌رفتیم، تو خیابونایِ طهرونپِی‌نوشت اول :روزِ برفی، از اولین ترانه‌‌های من است. این ترانه در سال ۱۳۸۰ خورشیدی سروده شده است.پِی‌نوشت دوم :عکسی که می‌بینید از سال ۱۳۹۳ به یادگار مانده است.۱۳۹۸/۰۲/۰۹| عماد |

پُست شماره ۴۰ 
دوباره ازمایشگاه و نمونه برداری  
امروز رفتم پیش دکتری که رو این بیماری داره کار میکنه...
برام ازمایش ژنتیک نوشت که ببینه برای مادرشدن مشکلی دارم یا نه
و گفت احتمال میده کل رودم درگیر شده باشه و دوباره کولونوسکوپی تکرار بشه
شاید تیکه برداری هم کنن
خسته شدم دیگه:'(
هنوز تهرانم
ازمایشم باید تکرار بشه 
یه ازمایش دیگه نوشت میدونم این برای ژنتیک نیست و دکتر یه حدس هایی زده ولی چیزی بهم نگفت

دوباره ازمایشگاه و نمونه برداری 
از غصه‌ام آگاهی‌...  
بشنوید
این تمام روزهای من، و تمام روز من است.
دیگر نخواهم نوشت. می‌دانم که این، عذاب بزرگی‌ست برای کسی که معتاد نوشتن است. من هفته‌ی سوم را می‌خواهم. و تا بدان نرسم، نخواهم نوشت.
بگذار در این آخرین کلماتم - امیدی به رسیدن، به فهمیدن، به چشیدن هفته‌ی سوم ندارم - از تو یادی کنم. همین بس، که مرا، رویای مرا، خواسته‌های مرا، فهم مرا، انتظارات مرا، توانایی مرا، ترس‌های مرا، امید مرا، وجود مرا ربوده‌ای. مرا بی هیچ پایی رها کرده‌ای و می‌گویی برو.

از غصه‌ام آگاهی‌... 
????‍♀️نتونستم جلوی خودمو بگیرم که اینو نگم????????????‍♀️+پی نوشت  
فقط ی پسر میتونه شیر کاکائو رو با  کیک پرتقالی بخوره و ازش لذت ببره:|‍♀️
هیچی دیگه موفق باشید خخخ:))))
ولی بی شوخی کسی تا حالا امتحان کرده؟
امروز وقتی دیدم فقط داشتم به این فکر میکردم که شیر کاکائو...گناه داشت خو
+لبخند جانا:)
پی نوشت:دوستان پشت صحنه اعلام میکنن خوردن خوشمزه بوده که البت هر کی گفته پسر بوده خخخ(اشاره به خط اول) ولی خب راغب شدم که یکبار امتحان کنم...حتی یک جرعه:|
هر چند که کیک طعم دار (هر آنچه جز کاکائویی)ندوست...‍♀️

????‍♀️نتونستم جلوی خودمو بگیرم که اینو نگم????????????‍♀️+پی نوشت 
کسی هست که اینجا رو ببینه؟ یوهو...  
چجوری میشه نوشت و نوشت و نوشت و انقد نوشت تا مرد؟ الان دقیقا خواستار یه چنین موقعیتیم. همونجوری که وقتی زنگ می خوره و مث وحشیا داریم کیفمونو میذاریم رو دوشمونو میدویم بیرون و اون وسط ایکس به ایگرگ میگه "بِکَّن بریم" و ضعف میریم از خنده. دلم می خواد بِکَّنَم برم؛ نمی دونم اونجا مرز داره یا نه. ولی می دونم هرجاییه جز اینجایی که من هستم. 
خب می دونی از یه جایی به بعد دیگه نسبت به مقدساتتم بی تفاوت میشی. اونجا اصن جای خطرناکی نیستا. هس؟
جای خطرناکی ن

کسی هست که اینجا رو ببینه؟ یوهو... 
ترس هام 2  
یکی از ترس هام برگشتن به سر کار بود بعد از 6 ماه...همش میترسیدم نتونم و بلد نباشم مریض ها رو...داروها رو یادم رفته باشه و هزار تا چیز دیگه...واسه همین دنبال کار نمیرفتم...میدونم خیلی مسخره است ولی واقعا میترسیدم...ولی بالاخره مجبور شدم برم مطب بابام و از صبح تاحالا خدارو شکر از پس مریضا براومدم
پی نوشت:بهم نخندین و نگین مریضای مطب که معمولا سرپایی هستن...این یکی از ترسهام بود
بعدا نوشت:میدونم باورتون نمیشه ولی یکی از ترسهای دیگمم رفتن به پمپ بنزینه

ترس هام 2 
بی دل نوشت  
بی دل نوشت,انگار کسی بیخ گلویش را گرفته بود.بی دل حرف نزد تاسیگار ها خشک نشوند.بی دل لب نگشود تا خودکار جوهرش را خرج کند.به نوشته هایش نخندید.به قول فلانی خودکار من قدیمی است گاهی نمی نویسد,یک مارک بی خریدار...سیگار پشت سیگار.در دل نوشته ها که خوب جستجو کنی یک من دست هایش نمایان است.یک من به زانو درامده که دست به عصای خودکار گرفته تا بی دل بازهم بنویسد.ای خواننده,سرسری عبور کن از این نوشته ها وگرنه بی دل دیگری متولد خواهد شد.تولد همیشه شروع زندگی

بی دل نوشت 
خون عشاق  
گفتم بنویسند برایت...مهدی برایت نوشت : "روی پای ارباب".دیگری با
دیدن قاب تصویرت خنده بر لب گفت از آخر مجلس چیدنش.باقری نامی شهادت را طلب
کرد.عکاس جنگی مجازستان میگفت بوی گل میدهی.سد مجتبی به رازی که در عالم
پی بردی اشاره کرد.مهندس نوشت:عطر اینجاست و هی شوق پریدن در من؛وای اگر
این گره های کفنم کور نبود.دیوان این چنین گفت:شتک زده ست به خورشید خون
بسیاران.دلداده ی چذابه عاشقی سینه سوخته،بی ریا در نقش گمنامی را در
تفسیرت نوشت.حبیبی از سادات گفت:

خون عشاق 
یار همه  
  ناظم پیر روزهای اخر کارش بود، دیگر می خواست بازنشسته شود کاغذی برداشت و روی پایش گذاشت و نوشت خدایا اگر بازنشسته شوم حقوقم نصف می شود و دیگر نمی توانم پول شهریه پسرم را بدهم تو همیشه حواست به من بود میدانم بازهم کنارم هستی پس دلم خوش است به بودنت بعد کاغذ را تاکرد و گذاشت درجیب من اخرمن یک جیب کوچک داشتم که پنهان بود و مدیر مدرسه برایم دوخته بود . هرکسی روی کاغذ چیزی می نوشت و درجیبم می گذاشت من راز همه رامی دانستم و فقط سکوت می کردم مدیر می خ

یار همه 
این دنیا...+ بعدا نوشت  
این دنیا ی مدال المپیاد، ی کنسرت جولیا پطروس و سه هزار دلار پول بهم بدهکارهپ.ن۱:میخواستم بنویسم کنسرت جولیا پطروس با دوست دختر مهربون لبنانیم بعد دیدم من ک اهل اینجورکارا نیستمپ.ن۲:بعد کنکور یادم بندازید ی مقایسه درمورد کنسرتهای اونا و کنسرتهای ما داشته باشم و ی بخشایی از کنسرت ۲۰۱۶ش روبذارمپ.ن۳:اینکه چرا الان نمیذارم یکیش بخاطره اینه ک درس دارم میخونم ودوم اینکه آهنگه عربی با لهجه لبنانیه و احتمالا عربی‌تون اندازه من خوب نیس(صرفا واسه ش

این دنیا...+ بعدا نوشت 
سرم درد می‌کند  
خودم را مجبور کرده‌ام بیایم بنشینم این‌جا پشت کامپیوتر و بنویسم. وقتی برای مدتی نمی‌نویسی، دست‌هایت، مثل دست‌های نوازنده‌ای که مدتی نمی‌نوازد یا نقاشی که مدتی نقاشی نمی‌کشد، خشک می‌‌شوند. اما مگر می‌شود این‌جا ننوشت؟ این‌جا تنها جای باقیمانده‌ی مورد علاقه‌ی من در تمام اینترنت است. جایی که هنوز می‌شود بی‌دردسر و بی‌سر و صدا نوشت و نوشت و نوشت.سرم درد می‌کند. امروز سومین روز متوالی است که این ساعت از روز سردرد می‌گیرم. یک درد مبه

سرم درد می‌کند 
گند زدم رفت....+پی نوشت  
اومدم تاریخ تولدمو توی جیمیل درست کنم بعد سیزده سال رو که وارد کردم یهو گفت:حساب شما غیرفعال است. اصلا حواسم نبود گوگل کمتر از چهارده رو حساب نمی کنه:| بعدش رفتم درستش کنم. گفت که عکس کارت شناسایی معتبر بفرستید:| هیچی دیگه منم که کارت شناساییم کجا بود؟؟ اصلا مگه اطلاعات درست به گوگل دادم که کارت شناسایی بدم؟؟ بعدش گوگل گفت که اگه درستش نکنید جیمیلتون تا 29 روز دیگه حذف میشه
تمام ایمیل هام پاک شد:|
(نه که کسی توی مجازی بهم تولدامو تبریک نمی گه برا

گند زدم رفت....+پی نوشت 
#14  
آنقدر ستاره ها را حساب و کتاب کردم...
تا خواب روی شانه های شب...
بست پرونده چشمانم را...
در این تبعیدگاه خاکی...نمیدانم در کدامین احوال سکوت کرده ام.
گذشتم... 
از نگاه حسرت بار ستاره هایی که سو نداشتند.
نوشتم... 
هزاربار... نامه هایی که در دالان عشق روی دیوارهای نمناک خزه زده اش 
رد دست های کشیده شده ات موج پریشانی احوال دل زخم خورده ات را
به رخ می‌کشید...
رفتم...
پای پیاده از سنگ فرش ذهن تو...
تا خیال کنم ناگوارترین حادثه زندگیت هستم
ماندم... 
کنار همان پ

#14 
الوعده وفا 2  
- ما یک مـثال داریم که میگه: هرکسی را منع کردی خدا انگشت میکنه توی چشمت!  یک هفته پیش گفتم فلانی چطور همچین خطا و اشتباهی کرده و امروز دقیقا در فاصله همین یک هفته خودم همین خطا را انجام دادم.  انگار که خواب بودم یکدفعه بیدار شدم.تا حالا همچین تجربه ای داشتین؟پی نوشت: چند روز قبل دوستان توی نظرات فرمودن که خوندن وبلاگ توی
گوشی سخته و این مشکل در قالب واقعا حس می شد، برای همین از کاربلدترین
سایت در زمینه طراحی قالب کمک گرفتم و یک قالب ساده و بنظر

الوعده وفا 2 
شرکت تعاونی بیشعور  
یادم باشه هیج موقعه توسط کسی به هیچ جای معرفی نشم یا اگه شدم از دوکمه دایورت استفاده کنم ! حتی به معرفی آشنا و دوست غریبه که گوه زدن به همه چی ! نمیدونم برای چی منو به اون شرکت لعنتی معرفی کرد فامیلم ...
اولش به اسم طراحی سایت رفتم شرکتشون . الان دارم براشون فروشندگی میکنم ، انبارگردانی میکنم ، حسابداری میکنم موندم کجای این شرکت به رشته من مربوط میشه ... شرکتی نیس که به تف بنده . احمق ها دنبال یکی هستن که همه کارو براشون انجام بده چند وقته  دارم میگ

شرکت تعاونی بیشعور 
عنوان این مطلبو بهتره بزاریم در کوزه  
آنقدر ستاره ها را حساب و کتاب کردم...
تا خواب روی شانه های شب...
بست پرونده چشمانم را...
در این تبعیدگاه خاکی...نمیدانم در کدامین احوال سکوت کرده ام.
گذشتم... 
از نگاه حسرت بار ستاره هایی که سو نداشتند.
نوشتم... 
هزاربار... نامه هایی که در دالان عشق روی دیوارهای نمناک خزه زده اش 
رد دست های کشیده شده ات موج پریشانی احوال دل زخم خورده ات را
به رخ می‌کشید...
رفتم...
پای پیاده از سنگ فرش ذهن تو...
تا خیال کنم ناگوارترین حادثه زندگیت هستم
ماندم... 
کنار همان پ

عنوان این مطلبو بهتره بزاریم در کوزه 
إِکْفِیانِی فَإِنَّکُما کافِیانَ ...  
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
گاهی برای خنده دلم تنگ می شود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود
گاهی تمام آبی این آسمان ما

إِکْفِیانِی فَإِنَّکُما کافِیانَ ... 
دانشگاهی که هرگز باهاش حال نکردم  
نمیدونم حکایت دانشگاه تمام نشدن من تو چیه ! دیگه حسی برای ادامه تحصیل دادن ندارم . آرزو میکنم وقتی تموم شد هرگز هرگز توی هیچ آزمون سازمان سنجشی برای ادامه تحصیل در دانشگاه دولتی حضور پیدا نکنم . حاضر بشم فاک میلیون تومان بدم آزاد بخونم ولی اینقدر فشار روحی و فکری رو تحمل نکنم از استاد های که درکشون از استاد شدن فقط تو دانشگاه ها حضور پیدا کنن برای  پُر کردن تخته های سفید دانشگاه از فرمول هزار کوفت زهر مار که هیچ کدومشون توی جامعه به درد نخورد .

دانشگاهی که هرگز باهاش حال نکردم 
عکس‌نگاره 12 + (فاقد ارزش)  
دریافت
متن:
ای ناله به جایی نرسیدن تا کی؟     وز باغ حضور، گل نچیدن تا کی؟
آه ای گل سرخِ مانده در خیمۀ سبز      دیدن همه را، تو را ندیدن تا کی؟
بله قسمتی از اول طرح مشکل داره و طرح خیلی جالبی نشده.(شاید بشه گفت:حیفِ شعر)(ن1)
پی‌نوشت: اگه می‌خواستم از خودم و حالم بگم واقعا نمی‌دونم از کجا و چطور باید شروع می‌کردم و ادامه‌ش می‌دادم.(ن2)
پی‌نوشت2: اره وقتایی هم هست که غم میاد، ولی دیگه اصلا برام جالب نیست که بیام اینجا بروز بدم. حس می‌کنم یه جور مظلو

عکس‌نگاره 12 + (فاقد ارزش) 
خدایا خودت رحمی لطفا ! + بعدا نوشت :  
 
خدایا مردم در حالت عادی از دست گرانی و ...دارند می میرند دیگه سیل رو براشون نیار لطفا !!
سیل به صغیر کبیر رحم نمیکنه :((
خدایا خودت کمک کن و چاره ساز باش
امشب قراره سیل بیاد مثل امروز مثل دیروز  مثل این چند روز ، خودت رحمی بفرما خدایا !
خدایا عزیزانمون رو خودت حفظ کن ! آمین

+
بعدا نوشت :
زلزله هم آمد و امتحانات الهی رو سر مردم تکمیل شد !!

خدایا خودت رحمی لطفا ! + بعدا نوشت : 
پُست شماره ۳۵  
پُست شماره ۳۵"یک تئاتر واقعی"تجربه‌ای جالب در خلق یک تئاتر رقابتی برای جشنواره تئاتر دانش‌آموزی شهرستان‌های استان تهران و گروه سنی نوجوان.‌‌پِی‌نوشت اول :این
اثر نمایشی در اسفندماه سال ۱۳۹۴ با ایده، طرح نمایشی، متن نمایشی و
کارگردانی "من" در آمفی‎تئاتر کانون فرهنگی تربیتی سمیه شهرری، توسط
دانش‎آموزان دبیرستان پسرانه آل‎یاسین، به نمایندگی از آموزش و پرورش ناحیه
یک شهرری به روی صحنه رفت و زیر نظر هیئت داوران مورد اجرا قر

پُست شماره ۳۵ 
پُست شماره ۳۵  
پُست شماره ۳۵"یک تئاتر واقعی"تجربه‌ای جالب در خلق یک تئاتر رقابتی برای جشنواره تئاتر دانش‌آموزی شهرستان‌های استان تهران و گروه سنی نوجوان.‌‌پِی‌نوشت اول :این
اثر نمایشی در اسفندماه سال ۱۳۹۴ با ایده، طرح نمایشی، متن نمایشی و
کارگردانی "من" در آمفی‎تئاتر کانون فرهنگی تربیتی سمیه شهرری، توسط
دانش‎آموزان دبیرستان پسرانه آل‎یاسین، به نمایندگی از آموزش و پرورش ناحیه
یک شهرری به روی صحنه رفت و زیر نظر هیئت داوران مورد اجرا قر

پُست شماره ۳۵ 
واکنش ارژنگ امیرفضلی به شایعه مرگش!  
 به گزارش خبرآنلاین،  ارژنگ امیرفضلی با انتشار پستی اینستاگرامی و در واکنش به خبر مرگش در ویکی‌پدیا، به شوخی نوشت که اهل سکته کردن نیست. امیرفضلی در این باره به زبان طنز نوشت: «اول فکر کردم درست نوشته خب مُردم و حالیم نیست، بعد که دیدم هنوز بعضی‌ها بی دلیل از من طلبکارن فهمیدم نه متاسفانه هنوز زنده‌ام. اختمالا دیده عکسم چقدر به جوانی ناکام میخوره گفته حیفه بگذار بنویسیم در گذشت. من سیگار که نمیکشم اصلا هم چربی بد نمیخورم، بناب

واکنش ارژنگ امیرفضلی به شایعه مرگش! 
واکنش ارژنگ امیرفضلی به شایعه مرگش!  
 به گزارش خبرآنلاین،  ارژنگ امیرفضلی با انتشار پستی اینستاگرامی و در واکنش به خبر مرگش در ویکی‌پدیا، به شوخی نوشت که اهل سکته کردن نیست. امیرفضلی در این باره به زبان طنز نوشت: «اول فکر کردم درست نوشته خب مُردم و حالیم نیست، بعد که دیدم هنوز بعضی‌ها بی دلیل از من طلبکارن فهمیدم نه متاسفانه هنوز زنده‌ام. اختمالا دیده عکسم چقدر به جوانی ناکام میخوره گفته حیفه بگذار بنویسیم در گذشت. من سیگار که نمیکشم اصلا هم چربی بد نمیخورم، بناب

واکنش ارژنگ امیرفضلی به شایعه مرگش! 
آزردگی را روی شن ها بنویس و مهربانی را روی سنگ !  
 دو دوست با پای پیاده  از جاده ای در بیابان عبور می
کردند که سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کرده و به مشاجره
پرداختند و یکی از آن دو به صورت دیگری سیلی محکمی زد. دوستی که سیلی خورده بود بر
روی شن های بیابان نوشت :امروز بهترین دوستم به من سیلی زد...سپس
به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.چون خیلی خسته بودند تصمیم
گرفتند که همانجا مدتی در کنار برکه ای به استراحت بپردازند که ناگهان پای آن که سیلی خورده بود لغزید و به برکه افتاد. دوستش د

آزردگی را روی شن ها بنویس و مهربانی را روی سنگ ! 
آزردگی را روی شن ها بنویس و مهربانی را روی سنگ !  
 دو دوست با پای پیاده  از جاده ای در بیابان عبور می
کردند که سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کرده و به مشاجره
پرداختند و یکی از آن دو به صورت دیگری سیلی محکمی زد. دوستی که سیلی خورده بود بر
روی شن های بیابان نوشت :امروز بهترین دوستم به من سیلی زد...سپس
به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.چون خیلی خسته بودند تصمیم
گرفتند که همانجا مدتی در کنار برکه ای به استراحت بپردازند که ناگهان پای آن که سیلی خورده بود لغزید و به برکه افتاد. دوستش د

آزردگی را روی شن ها بنویس و مهربانی را روی سنگ ! 
آزردگی را روی شنها بنویس و مهربانی را روی سنگ !  
 دو دوست با پای پیاده  از جاده ای در بیابان عبور می
کردند که سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کرده و به مشاجره
پرداختند و یکی از آن دو به صورت دیگری سیلی محکمی زد. دوستی که سیلی خورده بود بر
روی شن های بیابان نوشت :امروز بهترین دوستم به من سیلی زد...سپس
به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.چون خیلی خسته بودندتصمیم
گرفتند که همانجا مدتی در کنار برکه ای به استراحت بپردازند که ناگهان پای آن که سیلی خورده بود لغزید و به برکه افتاد.دوستش دس

آزردگی را روی شنها بنویس و مهربانی را روی سنگ ! 
آزردگی را روی شنها بنویس و مهربانی را روی سنگ !  
 دو دوست با پای پیاده  از جاده ای در بیابان عبور می
کردند که سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کرده و به مشاجره
پرداختند و یکی از آن دو به صورت دیگری سیلی محکمی زد. دوستی که سیلی خورده بود بر
روی شن های بیابان نوشت :امروز بهترین دوستم به من سیلی زد...سپس
به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.چون خیلی خسته بودندتصمیم
گرفتند که همانجا مدتی در کنار برکه ای به استراحت بپردازند که ناگهان پای آن که سیلی خورده بود لغزید و به برکه افتاد.دوستش دس

آزردگی را روی شنها بنویس و مهربانی را روی سنگ ! 
پُست شماره ۴۳  
پُست شماره ۴۳"علم و ثروت"ای کاش به جای اسرار بر طرحِ کلیشهِ تکراریِ"علم بهتر است یا ثروت؟"و
صرف زمان برای رسیدن به جوابِ این سئوال احمقانه و یا نوشتنِ یک صفحه
انشاء برای این موضوعِ پوچ، یادمان می‌دادند و یاد می‌گرفتیم کجا و در چه
زمانی از نیروی "عقل" استفاده کنیم و کجا و در چه زمانی نیروی "احساس" را
به‌کار بگیریم.چرا که میان دو چیز مهم و حیاتی مثل "علم" و "ثروت" نباید و نمی‌شود که به دنبال گزینه "بهتر" بود

پُست شماره ۴۳ 
پُست شماره ۴۳  
پُست شماره ۴۳"علم و ثروت"ای کاش به جای اسرار بر طرحِ کلیشهِ تکراریِ"علم بهتر است یا ثروت؟"و
صرف زمان برای رسیدن به جوابِ این سئوال احمقانه و یا نوشتنِ یک صفحه
انشاء برای این موضوعِ پوچ، یادمان می‌دادند و یاد می‌گرفتیم کجا و در چه
زمانی از نیروی "عقل" استفاده کنیم و کجا و در چه زمانی نیروی "احساس" را
به‌کار بگیریم.چرا که میان دو چیز مهم و حیاتی مثل "علم" و "ثروت" نباید و نمی‌شود که به دنبال گزینه "بهتر" بود

پُست شماره ۴۳ 
زندگی به سبک گذشته  
 
پیش‌نوشت اول: انتخاب این موضوع خیلی
ناگهانی و صرفا بعد نوشتن چند خطی اراجیف در متمم رقم خورده است و شاید در ادامه،
هیچ‌گونه پیوستگی معنایی با مطالب نداشته باشد!

پیش‌نوشت دوم: سعی کرده‌ام هر آنچه در
ادامه می‌آید، بدون بازخوانی خاص یا خود سانسوری نوشته شوند تا درست بدانم که از
چه می‌گویم.(اگر اصلا چنین امکانی مقدر باشد!)
ادامه مطلب

زندگی به سبک گذشته 
ارزشمند ترین منبع دنیا دیگر نفت نیست، بلکه داده‌ است  
اکونومیست: ارزشمند ترین منبع دنیا دیگر نفت نیست، بلکه داده‌ است
هفته نامه اقتصادی اکونومیست انگلیس در گزارشی در باره ارزشمندترین منابع دنیا نوشت: دیگر نفت ارزشمندترین منبع دنیا نیست وبلکه داده(data) مهمترین وارزشمندترین منابع محسوب می شود.
این هفته نامه نوشت: دردنیای امروز کمپانی های بزرگی مانند گوگل، آمازون، اپل، فیسبوک و مایکروسافت ارزشمند ترین بنگاه‌های اقتصادی هستند. سودهای آنها سرسام ‌آور بوده و در مجموع ۲۵ میلیارد دلار سود خالص در

ارزشمند ترین منبع دنیا دیگر نفت نیست، بلکه داده‌ است 
جهادی نوشت (52)  
بغض کُِشی!
اولش ریز ریز می‌خندید. هنوز نگران این بود که قرار است بچه های جهادی امروز فردا از روستا بروند.
فکر نمی‌کردم اینقدر زور داشته باشد. بغض داشت اما می‌خندید و می‌کشید.
انگار می‌خواست برنده شود تا شاید برگشت ما را چند روزی به عقب بیندازد. 
بغضی که در خود می‌کشید، داشت مرا می‌کشت!
خنده اش هر لحظه ممکن بود منفجر شود و مرواریدهایی درشت روی صورتش ببارد.
اصلا برای همین، صدایش توی خندیدن آن همه بچه‌ گم نمی‌شد.

دیگر مقاومت ممکن نیست. دل ای

جهادی نوشت (52) 
خوب بود  
می شود که خوب بود و آزاد می شود دوستان خود را کرد شاد می شود دستگیر بود در کار خوب می شود هر کوچه را کرد آبادمی شود انشا نوشت از خوب و بد می شود از عشق کرد هر احظه یاد می شود بذر سخاوت را فشاند می شود در هر زمینی بود باد می شود یک دست افتاده گرفت از سقوط یک شکست کرد آزاد می شود خوب بود وخوب ماند تا ابد بوستانی خشک را کرد آباد پس بیا در بیستون زندگی تیشه را بر مشکلات زن فرهاد

خوب بود 
ماجرای امیر دماوند  
#خلعت_شرف_و_انسانیت
خلیفه بغداد امیر دماوند را نزد خود خواست. خلیفه بغداد، خلعت و لباس امیری شهرِ ری را بر تن او پوشاند.
امیر وقتی که به ری بر‌می‌گشت، در راه عطسه کرد و با آستین لباس دماغ خود را پاک کرد.
سخن‌چینان خبر به خلیفه بردند، که امیر از لباس ارزشمند خلیفه به عنوان دستمال استفاده کرده، و دماغ خود را پاک کرده‌است. خلیفه امر کرد، خلعت از او پس گرفتند و گردن زدند.
خبر به گوش شبلی رسید. مدت‌ها بود خلیفه شبلی را دعوت کرده‌بود که به بغداد رف

ماجرای امیر دماوند 
ارزشمند ترین منبع دنیا دیگر نفت نیست، بلکه داده‌ است  
اکونومیست: ارزشمند ترین منبع دنیا دیگر نفت نیست، بلکه داده‌ است
هفته نامه اقتصادی اکونومیست انگلیس در گزارشی در باره ارزشمندترین منابع دنیا نوشت: دیگر نفت ارزشمندترین منبع دنیا نیست و بلکه داده (data) مهمترین و ارزشمندترین منابع محسوب می شود.
این هفته نامه نوشت: دردنیای امروز کمپانی های بزرگی مانند گوگل، آمازون، اپل، فیسبوک و مایکروسافت ارزشمند ترین بنگاه‌های اقتصادی هستند. سودهای آنها سرسام ‌آور بوده و در مجموع ۲۵ میلیارد دلار سود خالص

ارزشمند ترین منبع دنیا دیگر نفت نیست، بلکه داده‌ است 
واژه ها  
نه. پاک می کنم صفحه سفید را. دوباره و دوباره.بار ها و بار ها طبق معمول.واژه ها آخر کم می آورند.بارها شده است که در نوشتن و حرف زدن نا توان بوده ام.انگار بعضی چیز ها را نمی توان به واژه کشید.گاهی هم که می نویسی ، از عهده آنچه میخواهی بر نمی آیند.حتی حس می کنم بزرگ ترین نویسنده ها و واژه پرداز ها هم وقتی بهترین اثر خود را جلوی برق چشمانشان می گیرند ، حسی بهشان میگوید؛ نه این واژه ها از آنچه حس میکنم و در ذهنم میگذرد ؛ به حدی فاصله دارند.مگر می شود رنج

واژه ها 
ترجیح...  
واقعیت این است که ترجیح می‌دهم با لباس‌های معمولی‌ام روی چمن‌‌ها بنشینم و با دوستم در مورد فرهنگ و رسم و رسومات استان‌های مختلف ایران و دانشگاه و نظام آموزشی و نویسنده‌ها و کتاب‌ها و... حرف بزنیم و بعدش برویم کتاب بخریم، تا اینکه با یک جمع به اصطلاح باکلاس و لاکچری و چیسان‌فیسان بروم در یک کافه بنشینم، ژست روشن‌فکرهای همه‌چیزدان به خود بگیریم و مدام حواسمان به چه پوشیدن و چگونه نشستن و چگونه خوردن قهوه و... باشد. احساس خفگی بهم دست می‌

ترجیح... 
مرشد  
پیش نوشت مهم: اساسا تصمیم نگرفتن (منظورم
عقب انداختنشه) خودش یه نوع تصمیم گرفتنه. بعضی وقتا خودمونو به در و دیوار
میکوبیم که تصمیم نگیریم، یا حداقل یه تصمیمی بگیریم که بتونیم بعدا اگه
نتیجه اش خوب نشد مسئولیتشو گردن کس دیگه ای بندازیم.
پیش
نوشت 2: به شخصه همیشه سعی میکنم تو این جایگاهِ مسئولِ تصمیم های دیگران
قرار نگیرم، همیشه هم ساده نیست ولی معمولا یه خودت میدونی آخر حرف هام
اضافه میکنم! :))
اصل
مطلب: یه تعداد معدودی از افراد هستن در زندگ

مرشد 
پُست شماره ۲۵  
پُست شماره ۲۵"بداهه‌نوازی"قطعه‌ای
که در حال دیدن و شنیدن آن هستید تلفیقی است از موسیقی ایرانی، مصری و
اسپانیایی که بصورت بداهه‌نوازی با گیتار و در قالب موسیقی فیوژن اجرا شده
است.این قطعه موسیقی نه دیگه ایرانی است، نه مصری و نه اسپانیایی،
ولی ویژگی‌هایی از هر سه در تار و پودش شنیده می‌شه، و این یکی از
شاخصه‌های موسیقی تلفیقی به حساب میاد.لینک دانلود اجرای بداهه نوازی گیتار عمادپِی‌نوشت
اول : به هنرجویان عزیزم و علاقمندان محترم

پُست شماره ۲۵ 
پُست شماره ۲۵  
پُست شماره ۲۵"بداهه‌نوازی"قطعه‌ای
که در حال دیدن و شنیدن آن هستید تلفیقی است از موسیقی ایرانی، مصری و
اسپانیایی که بصورت بداهه‌نوازی با گیتار و در قالب موسیقی فیوژن اجرا شده
است.این قطعه موسیقی نه دیگه ایرانی است، نه مصری و نه اسپانیایی،
ولی ویژگی‌هایی از هر سه در تار و پودش شنیده می‌شه، و این یکی از
شاخصه‌های موسیقی تلفیقی به حساب میاد.لینک دانلود اجرای بداهه نوازی گیتار عمادپِی‌نوشت
اول : به هنرجویان عزیزم و علاقمندان محترم

پُست شماره ۲۵ 
پُست شماره ۲۵  
پُست شماره ۲۵"بداهه‌نوازی"قطعه‌ای
که در حال دیدن و شنیدن آن هستید تلفیقی است از موسیقی ایرانی، مصری و
اسپانیایی که بصورت بداهه‌نوازی با گیتار و در قالب موسیقی فیوژن اجرا شده
است.این قطعه موسیقی نه دیگه ایرانی است، نه مصری و نه اسپانیایی،
ولی ویژگی‌هایی از هر سه در تار و پودش شنیده می‌شه، و این یکی از
شاخصه‌های موسیقی تلفیقی به حساب میاد.لینک دانلود اجرای بداهه نوازی گیتار عمادپِی‌نوشت
اول : به هنرجویان عزیزم و علاقمندان محترم

پُست شماره ۲۵ 
پُست شماره ۲۵  
پُست شماره ۲۵"بداهه‌نوازی"قطعه‌ای
که در حال دیدن و شنیدن آن هستید تلفیقی است از موسیقی ایرانی، مصری و
اسپانیایی که بصورت بداهه‌نوازی با گیتار و در قالب موسیقی فیوژن اجرا شده
است.این قطعه موسیقی نه دیگه ایرانی است، نه مصری و نه اسپانیایی،
ولی ویژگی‌هایی از هر سه در تار و پودش شنیده می‌شه، و این یکی از
شاخصه‌های موسیقی تلفیقی به حساب میاد.لینک دانلود اجرای بداهه نوازی گیتار عمادپِی‌نوشت
اول : به هنرجویان عزیزم و علاقمندان محترم

پُست شماره ۲۵ 
مناجات مردان  
خداوندا ! ذهنیات ترمزوارم را به فنا بسپار تا توقف بی جا نکنم .
خدایا ! قدرتی ده تا بتوانم از خود پاسداری کنم ، که ناگه ! خود را بر مرکب شیاطین نبینم که پیاده شدن از ان کاریست مشکل ،
و اگر موفق نشوم  با ذلت و خواری به جهنم می برند ، پس! یا رب ارحم ضعف بدنی
خدایا ! قدرتی ده که بتوانم به حمام تفکر روم و با آب مطهر فکر وجودم را تطهیر کنم و در رجعت از حمام با لباس یقین و با حالتی آرام که ناشی از سکینه خاص خوبان است در حجله عشق قدم بردارم و عروس مرگ را در آغ

مناجات مردان 
8*فرهنگ زوری  
جنب دانشگاه ازاد قدیم منتظر ایستاده ام که دوستم بیاید مثل همیشه ترافیک اخر روز حوصله ی راننده ها بی اعصاب را ب سر برده است .شیشه اتوموبیلی پایین می اید پوست موز و دستمال کاغذی و چند نایلون دیگر را حواله خیابان میکند و ناگهان ماشین پشت سری او خانمی جوان دستش را روی بوق میگذارد ممتدد و طولانیراننده ماشین در اتوموبیل را باز میکند و رو به خانم جوان میگوید چه خبرته؟؟ خانم میگوید چرا زباله کوفتی که خوردی رو میریزی تو خیابون؟!!!مگه سطل اشغالو نمیبی

8*فرهنگ زوری 
گفت و گوی دست ها  
_ استار من بدستت میارم
+جک من خودم خودم رو از دست دادم چطور میتونی چیزی رو که یک بار از دست رفته دوباره بدست بیاری؟

پی نوشت : اگه از من بپرسن سخت ترین کار دنیا چیه میگم شاد بودن ارامش داشتن و خندیدن و راه ندادن به افکار منفی ( اخ از این اخری آخ از این اخری)

گفت و گوی دست ها 
تنها همدم  
ابهام 0 از 4
پسر پشتِ میز تحریرش نشسته بود و نامه‌ای می‌نوشت
ولی تا به پایانِ نامه می‌رسید مجبور می‌شد کاغذ نامه‌اش را دور بیاندازد و عوض کند
نه به این خاطر که کلمات را اشتباه می‌نوشت
مشکل کاغذش بود که از اشک خیس می‌شد
یک دفعه دستانش قفل شد
قلم از دستش افتاد روی کاغذ
سرش را عمود به سمتِ سقف گرفت
دهانش باز شد و دودی از دهانش بیرون آمد و هالۀ سیاه رنگ بزرگ و بزرگ‌تر شد
دست و پا در آورد و شبیهِ شبحِ انسانی سر افکنده را درست کرد
پسر برگشت و از بی

تنها همدم 
ارتش رژیم صهیونیستی، در جنگ احتمالی در 3 جبهه درگیر خواهد شد  
تحلیل‌گر روزنامه معاریو نوشت که رئیس ستاد کل ارتش رژیم صهیونیستی آمادگی لازم برای درگیری جدی در آینده را ندارد.
 
 یکی از روزنامه‌های مهم رژیم صهیونیستی از احتمال درگیری ارتش این رژیم در سه میدان نبرد در هر جنگ احتمالی خبر داد.
 
«طال یف‌رام»، خبرنگار و ستون‌نویس نظامی روزنامه «معاریو» رژیم صهیونیستی شنبه (۲۵ اسفند) طی یادداشتی در این روزنامه نوشت که در هر جنگ احتمالی، ارتش رژیم اشغالگر قدس مجبور خواهد بود در

ارتش رژیم صهیونیستی، در جنگ احتمالی در 3 جبهه درگیر خواهد شد 
بلاگریسم!  
پدرم آن قدیم‌ها، آن زمان که ماه‌نامه شبکه حکومت می‌کرد، یک‌پزشک می‌خواند. یادم نیست در کدام پلتفرم می‌نوشت. وردپرس، بلاگ‌اسپات یا ... ؟ اما یادم است که علیرضا مجیدی بود و وبلاگ دوست‌داشتنی‌ش! از تکنولوژی می‌نوشت و پزشکی.
بعد‌ها گذشت و یک‌پزشک شد، یک پزشک! علیرضا مجیدی بود؛ فرانک‌شان هم اضافه شد. هرموقع عکس فوتبالی روی Home Page نقش می‌بست، حکایت از دست به قلم شدن فرانک مجیدی می‌کرد! خلاصه که یک‌پزشک دنیایی داشت. علیرضا برایمان از آسیموف

بلاگریسم! 
گربه دستش به گوشت نمیرسه...  
باید بنویسم...حالم بده...
واقعا خیلی داغونم....
خیلی ضایعست که بگم از عشق اینجوری شدم؟
چشام فقط اونو میبینه.... میخوام بهش فکر نکنم ولی همش تو فکرشم....
لامصب خیلی سخته!
میخوام خون گریه کنم... سرم داره میترکه...

اونقدر همه چیش مبهمه که حتی نمیشه ازش نوشت....

گربه دستش به گوشت نمیرسه... 
اعتراف نامه طور..+پی نوشت  
هیچ سالی مثل امسال به آدم های اطرافم تبریک نگفتم...
هیچ سالی مثل امسال به "شما" ها لبخند نزدم....همین"شما"هایی که ی روزی آزاردهنده ترین چیز بود برام...
هیچ سالی مثل امسال...انقدر پیش قدم نشدم...
هیچ سالی به اندازه امسال برای آغازش لبخند نزدم...
حس خوبی به این سال تازه اومده دارم...
شاید چون هیچ سالی به اندازه امسال پست های تبریک سال جدید نخونده بودم...
شاید چون خیلی تغییر کردم...
شاید چون تازه میفهمم زندگی یعنی چی...
تازه میفهمم عشق یعنی چی..
شاید تازه میف

اعتراف نامه طور..+پی نوشت 
کتاب انسان خرذمند  
بخش هایی از کتاب که دوست دارم در اینجا بنویسم شان:
"بسیاری از مردم مانند فراعنه  مصر در حال ساختن اهرام مصر هستند و اغلب تا آخر عمر درگیر ساخت آن هستند"
پی نوشت :
خواندن این کتاب دید من نسبت به دنیا را عوض کرد. خواندن این کتاب را توصیه می کنم.

کتاب انسان خرذمند 
این روزا خیلی دلم تنگ برات  
ارنی انظر الیک...
پی نوشت:
یادمه بهش گفتم می خوام بهت هدیه بدم اما دستم بهت نمیرسه
گفت به جای من بده به کسایی که منو دوست دارن
فلیصل شیعتنا 
الان یادم افتاد وقتی به خیالم خواستم چنین کاری بکنم باز هم با دعوت نامه او اجازه پیدا کردم و از طرف آستان او راهی شدم
چرا همیشه یک قدم جلوتری...

این روزا خیلی دلم تنگ برات 
عاقبت به خیری  
گویند: "حر بن یزید ریاحی"
اولین کسی بود که آب را به روی امام بست و اولین کسی شد که خونش را برای او داد.
.
"عمر سعد" هم اولین کسی بود که به امام نامه نوشت و دعوتش کرد برای آنکه رهبرشان شود و اولین کسی شد که تیر را به سمت او پرتاب کرد!
ادامه مطلب

عاقبت به خیری 
شهید  
این همان زن است ، پیامبرگونه که کُشته بودندش ، که بقایایش را می‌جُستند ، و یک شاعر جوان ، ۲۱ ساله با سری گِرد به نام برتولت برشت ، می‌نوشت :
رُزایِ سرخ نیز از میان رفته است ،
مکانی که پیکرش در آن آرمیده مجهول است ،
او به فُقرا حقیقت را گفته بود
هم از این‌روست که اغنیاء اعدامش کردند !
زن شورشی ( ماکس گالو )

شهید 
عکس نگاره 11  
دریافت عکس
متن:
این جمعه هم گذشت و نیامد نگار ما    ما مانده‌ایم و گریه‌ی بی‌اختیار ما
یا رب دعای منتظران مستجاب کن     تا جمعه‌ی دگر فرجش را شتاب کن
می‌دونم خیلی دیر کردم برای رسوندن این طرح برای کانال.
یلدای همه مبارک.
پی‌نوشت: (از خودم) هیچی نگم فقط ...

عکس نگاره 11 
یادداشت 76-سالی که نکوست از بهارش پیداست  
دیشب داشتم از تنگی نفس می مردم...صبح رفتم دکتر...گفت درمانت ناقصه...اصلا تحت نظر نیستی...آزمایش آنتی بادی برام نوشت و تست ریه...کورتون هم نوشت گفت باید می خوردی.....خیلی نا امیدم ....خیلی درمونده ام....زنگ زدم بیمارستان فیروزگر تهران وقت دکتر گرفتم ...14اردیبهشت 8:30صبح....به مامان زنگ زدم و اطلاع دادم تلفن رو روی من قطع کرد...به خاله معصومه گفتم به کمکش احتیاج دارم گفت برنامه اشو چک می کنه ببینه می تونه باهام بیاد یا نه....صندوقدار شیفت صبح یه فتنه ی واقعیه &

یادداشت 76-سالی که نکوست از بهارش پیداست 
گریزی بر کتاب جنگ چهره زنانه ندارد  
با جنگ کلمات و صداها هم تغییر کرد... جنگ... آخ... این کلمه دیگه همیشه کنار ماست! میگی  «مامان»، و این یک کلمه دیگه است،  می گی  «خونه»،  این هم یک کلمه دیگه ست،  متفاوت با گذشته یه چیزایی هم به معنی این کلمات اضافه شد.  عشق بیشتر، ترس بیشتر. 
هر چقدر که دوست داشتم آسمان و دریا و عظمتشان را به تماشا بنشینم، باز هم یک سنگ ریزه زیر میکروسکوپ مرا بیشتر مجذوب خود می کند. بزرگ کوچک می شود. 
پی نوشت 1:نقد و حرفی براش ندارم 
پی نوشت 2: این کتاب منو مجبور کرد س

گریزی بر کتاب جنگ چهره زنانه ندارد 
ما گردنمون بلند نبود، رو نوک پاهامون ایستادیم تا ببینیم باهار کدوم وره!  
این روزها مدام یاد گذشته در من زنده می‌شود؛ یاد شب‌های دوسال پیش که چشمانم را می‌بستم و خودم را قلم و دفتر به دست، زیر سایهٔ درختان بید دانشکدهٔ ادبیات تصور می‌کردم؛ که نشسته‌ام و نسیمی گوشهٔ مقنعهٔ مشکی‌ام را تاب می‌دهد. سپس از گذشته رها می‌شوم و به حال برمی‌گردم. از خودم می‌پرسم اکنون که دوسال از آن شب‌ها گذشته، در چه حالم؟ لبخند می‌زنم. تلاش کردم و اکنون در روزهایی‌ام که با چشم باز، قلم و دفتر به دست کنار درختان بید دانشکدهٔ ادبیات

ما گردنمون بلند نبود، رو نوک پاهامون ایستادیم تا ببینیم باهار کدوم وره! 
عکس پسر مریم کاویانی + جریان ازدواج مجدد مریم کاویانی  
عکس پسر مریم کاویانی + جریان ازدواج مجدد مریم کاویانی
عکس پسر مریم کاویانی
عکس پسر مریم کاویانی
تصویری به تازگی در شبکه های اجتماعی منتشر شده است، که حکایت از ازدواج مجدد مریم کاویانی بازیگر ۴۸ ساله سینما و تلویزیون دارد، حاصل ازدواج اول وی یک فرزند ۲۱ ساله پسر به نام علی می باشد.
بیوگرافی مریم کاویانی ، همسر و پسرش ,مریم کاویانی بازیگر ۴۷ ساله ... از پسر ۲۰ ساله اش، علی به روز کرد، وی در توضیح این عکس نوشت: عشق.
مریم کاویانی متولد 1 تیر 1349 در اه

عکس پسر مریم کاویانی + جریان ازدواج مجدد مریم کاویانی 
در باب طرح جلد دفترمشق‌های داخلی  
چند سالی می‌شود که مسئولین فرهنگی کشور بفکر تولید نوشت‌افزار ایرانی افتاده‌اند. تمام هنرشان هم این بوده که عکسِ شهدا را روی جلد دفترهای بعضاً وارداتی بچسبانند و اینگونه ایشان را مقابلِ از بتمن و سوپرمن گرفته تا مینیونز و سیندرلا علم کرده‌اند.
صد البته از خود نپرسیده‌اند که: کودکِ هفت-هشت‌ساله‌ای که تازه با مفهوم "زندگی" آشنا شده کجا و مفاهیمی چون "مرگ"، "جنگ"، "خون" و ...

در باب طرح جلد دفترمشق‌های داخلی 
درخواست عجیب یک سپاهی از امدادگران  
از تابناک جوان:
یکی از کاربران اینستاگرام در صفحه شخصی خود نوشت: اومدیم یک مقدار وسیله از آمادپشتیبانی سپاه #آق‌_قلا بگیریم پرسید کجا دستتونه گفتم منطقه کل‌آباد گفت: رفتید یه سر به خونه و زندگی منم بزنید، از روز اول نرفتم، خونه و ماشینم زیر آبه.

درخواست عجیب یک سپاهی از امدادگران 
توسل  
چند هفته‌ای است که باید مساله‌ام را روایت کنم و «بیان مساله‌»ای تحویل یکی از اساتید دهم! 
روی کاغذ آوردن مسأله بسیار سخت است! 
چون تازه می فهمی توهم می‌زدی مسأله داری و باید برگردی به خودت و بگردی دنبال اینکه چی باعث شده الان اینجایی که هستی باشی؟! چی باعث شده مسیرت، علایقت، هدفت و ... چیزی باشد که الان هست! و آیا واقعا این‌ها هدف و مسیر و علایق خودساخته است یا دیگر ساختن؟! سخت است پیدا کردن مسأله! سخت است مواجه شدن به این که اشتباهی اینجایی!

توسل